محمد مهدي جان مامان

و ان يكاد

چهار قل

قربون خندت



تاريخ : سه شنبه 28 آذر 1391 | 12:28 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |

به نام خداي مهرباني ها سلام

چهار ساله رنگ و بوي خونه مون فرق كرده

چهار ساله كه هر روزم رو با عشق بيشتري شروع كردم

چهار ساله كه معني واقعي عشق رو با تك تك سلولهاي بدنم لمس كردم

چهار ساله از نو زندگي كردم...بازي كردم...خنده از ته دل كردم

چون چهار ساله كه مادر شدم

دلبند شيرين زبونم،‌همدم مهربونم،‌ثمره وجودم چهار سالگيت مباركمحبت

خدايا شكرت ...بي نهايت شكر به خاطر وجود پسرم

پسر مهربوني كه اين روزها بيشتر از هميشه مهربون شده،بيشتر از هميشه براش مهمه كه مامانش خوشحال باشه و تا ببينه ناراحتم و يا توي فكرم سريع مياد سراغم كه مامان خوشحال باش...مامان ناراحت نباش...و با دستاي كوچولو ولي پر از محبتش كنار لبهاي من رو به بالا مي كشه تا كه بخندمآرام

پسر مهربوني كه تصميم گرفته تا روزي كه با هم بريم بهشت پيشم بمونه و دوستم داشته باشهمحبت

پسر مهربوني كه خوراكي هاي محبوبش رو با من تقسيم مي كنه حتي اگه فقط ي دونه داشته باشه و به هيچ عنوان حاضر نميشه سهمي كه براي من گذاشته رو بخوره حتي به اصرار خودمبغل

 



تاريخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 6:20 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : 22 آذر 1394 | 14:54 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

اين پست در آينده عكس دار مي شود




تاريخ : 10 آبان 1394 | 18:54 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 | 15:37 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : پنجشنبه 16 مهر 1394 | 10:57 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 13:52 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : پنجشنبه 9 مهر 1394 | 15:43 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : پنجشنبه 2 مهر 1394 | 15:27 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : جمعه 27 شهريور 1394 | 15:54 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز هميشگي براي دوستان هميشگي




تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394 | 14:47 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |

سلام عزيز دلم

امروز يك تجربه جديد داشتي...

اولين اردوي عمرت...دهكده آبي پارسجشن

دو هفته اي بود دايي جواد دلش ميخواست شما رو ببره دهكده آبي پارس ولي جور نميشد و كاري براش پيش مي آمد تا اينكه از طرف اداره براي بچه ها اين پيشنهاد رو دادن ولي چون خيلي كوچك بودي بايد كسي همراهت مي آمد تا مراقبت باشهو دايي جون هم از خدا خواسته، قبول زحمت كردچشمک

ديروز از راه اداره رفتم برات مايو و كلاه و عينك گرفتم...از ذوقت همون موقع با عينكت رفتي حمام

شب هم تو خونه مايو و كلاهت رو پوشيده بودي، عينك زده بودي و جلوي آينه مي رفتي و خودت رو با ذوق نگاه مي كردي و با همونا هم شام خورديخندونک

الان تماس گرفتم تو راه برگشت بودين...خوشحال و پر انرژي گفتي مامان خيلي خيلي خوش گذشت...اينقدر هيجان زده شدم كه دارم مي تركمخنده

تازگيا وقتي به قول خودت خيلي هيجان زده اي ميگي دارم مي تركمخندونک

خوشحالم كه بهت اينقدر خوش گذشته

محبتان شاالله هميشه ايام خوش باشي شكلاتممحبت



تاريخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | 15:26 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |

سلام

حدود يك ماهه ننوشتم و الان نمي دونم دقيقا بايد از كجا شروع كنمخندونک

با اينكه اين روزها هر لحظه اش پر از موضوعات خاطره سازه و پر از شيرين زبونيه ولي نمي دونم چرا دستم به نوشتن نميره...شايد يكي از دلايل اصليش مشغوليتم تو شبكه هاي مجازي و گپ و گفت با دوستام باشه

به هر حال ...

دو تا اتفاق تو اين ماه افتاده كه از بابتشون بسيار خوشحالمراضی



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 13 مرداد 1394 | 9:48 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |

سلام شيرين عسلم

اين روزها اگر مجالي براي نوشتن پيدا كنم فقط بايد از شيرين زبونيهات كه داره روز به روز بيشتر و دلچسب تر ميشه بنويسم...

اينايي كه مي نويسم يه فقط چشمه از شيرين زبونيهاته:

مامان اين قيچي فوق العاده است (آخه وروجك تو چه ميدوني فوق العاده چيهبوس)

نمي دونم چرا بعضي بچه ها همش كاراي عجيب اريب انجام ميدن

من بعضي وقتها يه كارايي انجام ميدم كه خودمم خنده ام مي گيره...خيلي جالبه...خيلي بامزه استخنده

بدون اينكه بهت گفته باشم شب به خير گفتن رو چند شبه موقع خواب انجام ميدي...البته مستقيم نگفتم ولي غير مستقيم چرا...با خوندن كتاب بسيار عالي و آموزنده پندهاي نيما

و جالب اينجاست كه شبي كه براي اولين بار شب به خير گفتي و با استقبال شديد من مواجه شديبغل بعدش پرسيدي حالا صبح ها بايد چي بگم؟ در جواب گفتم صبح به خير و خيلي با نمك گفتي:‌ عه اونم به خير دارهسوال

 



تاريخ : سه شنبه 2 تير 1394 | 11:35 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |

سلام عزيزكم

فقط اومدم بگم اين روزا خيلي بلبل زبوني مي كني، حرفهاي شيرين و قلمبه...مثل آدم بزرگا

و من هر بار كلي كيف مي كنم از شنيدن شيرين زبونيات و اگه دم دستم باشي حسابي مي چلونمتبغل

- يه روز ماماني و دايي داشتن تو خونه درباره موضوعي با هم صحبت مي كردن كه يه دفعه شما گفتي: ماماني مشكل چيه؟‌چي شده؟‌بگين شايد بتونم كمكتون كنمبوس

ماماني هم بعد از كلي چلوندنت برات توضيح داده قضيه رو...بعد خيلي شيك گفتي:‌بذار يه كم فكر كنم....چيزي به ذهنم نميرسه...نمي تونم كمكتون كنم

- يه روز كه ميخواستيم از خونه ماماني بريم خونه خودمون براي اينكه اونجا بمونيم ناراحت شدي و يك ضربه جانانه نثارم كرديغمناک وقتي ديدي ناراحت شدم با ژست مظلومانه-مهربانانه اي گفتي:‌مامانم ميدونم خيلي از دستم ناراحتي...حق داري...ولي خودت ميدوني كه من عاشقتم دوست دارم.خنده

- بارها پيش اومده در حين صحبتهاي خانواده صاحب نظر ميشي و من عاشق اين نظرات و پيشنهاداتت هستممحبت

- وقتي در مورد چيزي صحبت مي كنيم ميگي بذار ببينم چيزي به ذهنم ميرسه ... بذار يه فكري بكنم...بذار ببينم چي ميشهبغل

محبتخدايا شكرتمحبت

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | 9:04 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |

سلام مهربونم

حدود دو هفته اي ميشه كه مدام سعي داري با زبون شيرينت به من بفهموني كه خيلي دوستم داري،‌ البته خيلي وقته كه دنيامو با ابراز عشق و مهربونيت شيرين تر كردي ولي اين مدت سعي داري بگي كه اندازه دوست داشتنت فراي از محبت من نسبت به خودته مثلا ميگي:

مامان من خيلي دوست دارم...بيشتر از اينكه شما منو دوست داريا...خيلي بيشترا...از همه بيشتر دوست دارم محبت

يا مثلا اگه بگم دوست دارم در جوابم ميگي: منم دوست دارم، عاشقتم، من بيشتر دوست دارم

همين قدر هم به ماماني محبت داري و دوستش داري

چند روز پيش وقتي من اداره بودم به ماماني گفته بودي: ماماني يه چيزي ميگم ولي بااااااااااااااورت نميشه......

من مامانمو خيلي دوست دارممحبت وليييييييييي...وليييييييييييي شما رو از مامانمم كه بيشتر از همه دوستش دارما، بيشتر دوست دارممحبت *

* خدا رو شكر خيالم كمي از بابتت راحت ميشه وقتي اين چيزا رو مي شنوم و مطمئنم كه ماماني حتي بيشتر از من برات وقت ميذاره و تو هم خيلي دوستش داري ولي در واقع نفهميدم كه بالاخره منو از همه بيشتر دوست داري يا ماماني روخندونک



تاريخ : سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 | 9:08 | نویسنده : مامان محمد مهدي (مرضيه) |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.